حفظ ظاهر
ای بابااااااااا
خوب بفهم دیگه چه جوری حالیت بکنم اوووووووووف
کلافم کردی دیگه نمی خوام حتی بهت دیگه حرفی بزنم فقط می خوام نگاهت کنم تا ببینم چی کار می خوای بکنی
دیگه بسه دیگه زشته اخه
می بینی ادمها چقدر اعتماد به نفس دارن می بینی از خودشون چه جوری بت می سازن اون وقت تو بیا هی بگو ال شده بل شده
هی می گی له شدم بدنم رو داغون کردن دست و پامو شکوندن، چه جوری؟؟
با حرفهاشون با نوع برخوردشون با من…
با تو؟؟؟؟
چرا؟ کاری نکردن که، فقط اعتماد به نفس دارن… ها ها ها خیلی مسخره بود حرفم نه؟؟؟؟؟؟؟
حالا خوبه خودت می دونی که چی دارن و چی جوری هستن…
اره دیگه بی خیال باید شد باید بی خیال شد باید فهمید که چی می خوان تو هم چی می خوای…
می دونم!!
پس دیگه جلوی دست و پاهاشون سبز نشو چون بدجور له می کنن تورو اصلا هم حالیشونم نیست هااااا، اصلا
خوب باشه این حرفت قبول اما چی کار کنم؟ اخه چیو چی کار کنی؟
هیچی دیگه رنگم بدجور تابلو شده
چرا مگه چی شده
قهوه ای!
فکر کن رنگم قهوه ای هستش دیگه
اهان یادم نبود خوب رنگت می کنم یه جور دیگه تا نفهمن کی هستی تا نجات پیدا کنی
باشه باشه
هر چی تو بگی سفید خوبه؟
اره
باشه سفیدت کردم
اخیششششش
عجب سوسک نازی شدم مننننننننن
دیگه نمی زارم له بکنن منو دیگه نمی زارم شناختمتووووووون
امام جماعت موج سوار: چهره اسلام مدرن در استراليا
کچل از اون کچلا ها
برق می زد کله ش مثه چی
همین جوری نشسته بود توی فکر
هی بهش می گفتم بابا جون چیزی نیست می گذره دو روز دنیا ارزش این حرفها رو نداره
یکی دیگه بهش می گفت، وکیلش می گفت، دوستش می گفت، رفتارهای بقیه بهش نشون می داد اینو
اما…
اما اصلا توی کله ش هیچ حرفی نمی رفت
هر چی می گفتیم ادم حسابی بهت پول می دیم کمکت می کنیم…اما نه، اصلا مرغ یه پا داشت
می گفت چرا، چرا اون که اسمش روحانی هست باید بتونه، من که کت و شلواری هستم نتونم…
ای بابا !!! بابات خوب ، مامانت خوب، بی خیال شو حالا
می گفت منم می خوام منم از اون خوب خوباشو می خوام
سرتو درد نیارم اخرش به هزار زور و زحمت قبول کرد اما …
اما راضی نشد که نشد
می گفت می رم امام جمعه می شم
اونم امام جمعه ی سیدنی تا بهتون نشون بدم یه من ماست چقدر کره می ده
جای همگی خالی
رفت…
اما نمی دونین چه رفتنی، اینی شده که می بینین
خوش تیپ، موج سوار، حاجی، از نوع آخوند، امام جمعه، اونم امام جمعه ی سیدنی
با یه شلوارک
البته نمی دونم چرا موهاش در اومده
به هر حال خواست اونی رو که دوست داشت
بهش رسید
حافظ جان !!!
اصلا خودتو ناراحت نکنی هااااااااا
اصلا
بالاخره ما هم می اییم سر قبرت، عکس می اندازیم، فال میگیریم، …
اما نمی دونم چرا اصلا نمی دونیم تو چی کاره هستی…
ورزشکار بودی؟
نه نه…
رقاص بودی؟
شاید…
نه پس حالا احتمالا یه چیزی هم ممکن هستش که از بر بودی!!!
اره شاید…
اووووووووه…
فهمیدم…
شعر سعدی از حفظ بودی، آفرین پسر خوب
راستی پسر بودی یا دختر ؟؟؟
مرد بودی یا زن؟؟؟
نه بابا حاجی بوده، حافظ بوده، حافظ اسم پسره پس حتما پسر بودی…
اااااااووووه
فهمیدم
برای همین هستش که …
که چی مریم بگو دیگه…
اهان شعر می گفتی انگار یه زمان هایی…
اون دور دورا هاااااااا
اما این نزدیک نزدیکا
البته منظورم نزدیکی وقت و لحظه رو می گما
نه مسافت و این جور چیزا
شعرتورو می نویسن رو دیوار
مگه شعر می گی؟؟؟؟!!!!!!!
اره دیگه … کتاب داره
روی دیوار مدرسه اونم کجا یه جایی که زبونشون غیر از زبون تو هستش …
اونم چه زبونی انگلیسی…
کجا؟
یه مدرسه توی اروپا…
وای وای وای
بدویین مواظب باشین حافظ رو از توی قبرش در نیارن بگن مال ماس
شاید
ممکن است
مثه مولوی
ای بابا
دوستت دارم…
دوستت دارم اندازه ی تمام زحمت هایی که یه مورچه برای جمع کردن اذوقه ش می کشه
دوستت دارم اندازه ی تمام عسل هایی که زنبورتولید می کنه
دوستت دارم به اندازه ی تمام ابهای دنیا
و
.
.
دوستت دارم اندازه ی یونجه ای که یه الاغ برای سیر کردن خودش می خوره
Hello world!
Welcome to WordPress.com. This is your first post. Edit or delete it and start blogging!
دسامبر 12, 2007
دسامبر 9, 2007

دسامبر 8, 2007